سکوت عجیبی دارد این جا . . .

دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت

لبخندت و نوشته هایی که

با خود چه کرده ای !؟

با من چه می کنی !؟

دلم برایت تنگ می شود

وقتی می خوانمت

وقتی بلند بلند می خوانمت . . .

تنهایی عجیبی است

دیوانه ام می کند گاهی

وقتی می دانم برق چشمانت را

توان دیدن نیست . . .

کاش این جا بودی

درست روبروی من

سکوت می کردیم و در آن سکوت

می خواندیم همدیگر را . . .

نوشته شده در تاریخ جمعه 23 تیر 1391    | توسط: فرتاش شهبازی    |    نجوای دل()