خدایاااااااااااااا.................

جسدی پوسیده ام

از دهانم سکوت نفس می کشد

و عشقی خاموش

که از یادم نمی رود . . .

جسم یخ زده

و جان افتاده ام را به دستان تو می سپارم

شاید گرمی دستانت

جانی باشد بر تنم

لبهایم را روی لبهایت می گذارم

تا نفسی باشد

برای جسم از نفس افتاده ام . . .  

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390    | توسط: فرتاش شهبازی    |    نجوای دل()