یکی بود یکی نبود

روزی می آید یکی هست و یکی نیست...

وقتی بچه بودم و از بازی روزگار بی خبر

پیش خود می گفتم چرا اول قصه ها یکی بود یکی نبود هست

اما حالا بعد از گذشت سالها دریافتم که باید آخر قصه گفت

یکی بود یکی نبود....

اول قصه همه راستگو،

اما آخر قصه دروغ ها بیداد می کند

آخر قصه تنهایی هست

آن زمان کسی هست  و من نیستم

کسی جای  من نشسته و من تنها هستم.

کاش یادم در دلش می ماند

هیچ چیز بی ارزش تر از صداقت نیست

تمام رنج هایم حاصل صداقتم بود

و سر انجام آن روز خواهد آمد

آن روز که  من نیستم  و تو با دیگری هستی

من هستم و هیچ کس جای تو نیست

همانند دیروز تنها می شوم

کاش این قصه هیچ گاه آغاز نمی شد ........

نوشته شده در تاریخ جمعه 27 اسفند 1389    | توسط: فرتاش شهبازی    |    نجوای دل()