باران چه بی احساس بود

انگار نه انگار از آسمان میامد

انگار اصلا از غم و درد آسمان نبود،كه به سوی زمین میامد

زیر سقف سیاه شب آهسته قدم زدم

سنگینیه آسمان را حس میكردم

ولی بارانش احساس نداشت

زیر همان باران قسم خوردم ، من همچون آن بی احساس شوم

ایستادم قطره ای گوشه لبم ،

شوریش را احساس كردم

اشك های من هم بی احساس بودن

ولی بی قرار....

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 بهمن 1389    | توسط: فرتاش شهبازی    |    نجوای دل()