نمیدانی که چقدر دلتنگم ، بیقرارم برای یک لحظه در کنار تو بودن!

 تا قلبم به عشقت تند تند بتپد و آغوشم به استقبال آغوش گرم تو رود!

 نمیدانی که چقدر بی تابم ، دلتنگ لحظه دیدارم ، برای نفسی تازه ،

  برای حضوری عاشقانه !

  تا به عشق تو لحظه هایم بهاری شود ،

  تا امیدوار شود دلی که به عشق تو لحظه شماری میکرد

 تا ببیند روی ماه تو را و ببوسد گونه مهربان تو را!

 هر چه زمان میگذرد ، دلتنگی هایم بیشتر میشود ، آنگاه که شب و روز بیقرارم ،

 بیشتر از گذشته عاشق تر میشوم!

 نمیدانی که در حسرت عشق تو نشسته ام ، با اینکه در غم عشق شکسته ام

 و به عشق تو زنده ام اما در حسرت یک لحظه نگاه به چشمان زیبای توام!

 نمیدانی ، تو نمیدانی که چقدر دوستت دارم ، تو نمیدانی که یک لحظه تو را ببینم ،

 انگار که دنیا را به من داده اند!

 چقدر دلتنگم . . .

 بیقرارم . . .

 دیگر آرزویی جز در کنار تو بودن ندارم . . .

 منتظر می مانم . . .

 تا عشقم را ببینم !

و برای همیشه در کنار او بمانم !

 

   خیلی   دوست     دارم . . .

 خیلی   دوست     دارم . . .

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 7 خرداد 1389    | توسط: فرتاش شهبازی    |    نجوای دل()