روی نیمکت تنهاییم نشستم وبه یاد آوردم
تمام لحظه های با تو بودن را
از طلوع آشنایی تا غروب روز جدایی
و افسوس کنان گریستم رهگذران از کنارم گذشتند
آنها نیز مثل تو به اشکهایم خندیدند
یکی گفت طفلکی تنهاست
راست میگفت که من تنهایم
چون تو در کنارم بودی اما فکرت به دنبال دیگری و این تنهاییست
تمام هستی ام را فدایت کردم اما با غرور گفتی تنها تو نیستی
و من بروی آن نیمکت تنهای تنها گریستم
رهگذران هیچ یک لحظه ای درنگ نکردند
خیره به آسمان نگریستم تنها آسمان بود
که مرا در غم از دست دادنت همراهی کرد
اشکهایم میان قطره های باران گم شد
و تو لبخندی بر لب نشاندی
و گفتی تو همیشه با اشکهایت در پی فریب من بودی
خندیدم گفتی میخواهی مرا به تمسخر بگیری
محبت کردم پس زدی و گفتی میخواهی وابسته ام کنی
کمکت کردم گفتی نیازی به ترحم نداری
و باز گریستم و تو گفتی مرا فریب نده
و من اکنون به یاد تو اینجا میخواهم
آسمان را فریب دهم رهگذران را بیازارم همانند تو که...
همانند تو که فریبم دادی و روز اول گفتی عاشقت میمانم
و هزاران بار من را آزردی...

اشکهایت بر لبه ی پرتگاه پلکت ایستاده اند و تو مجبوری لبخند بزنی....سخت تر از این سراغ داری؟!!!

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389    | توسط: فرتاش شهبازی    |    نجوای دل()