دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند

دلم می خواهد فریاد بزنم

ولی واژه ای را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام

کاش می شد سرنوشت را با آرزوهای شیرینم عجین کنم

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد پرواز کنم ، پروازی بی انتها به ابدیت....

کاش می شد در هجوم بی رحمانه درد، خودم را پیدا کنم

نفرین به بودن وقتی با چاشنی درد همراه است

 بغض کهنه ای گلویم را می فشارد به گوشه ای پناه می برم....

خدایا هنوز هم با چشم های خسته امید به مهربانی تو دارم او را بازگردان....

نوشته شده در تاریخ شنبه 4 اردیبهشت 1389    | توسط: فرتاش شهبازی    |    نجوای دل()