زمانی برای بدست آوردندت هیچ احساسی نداشتم  

شاید به خاطر دلایلی که من وتـو می دانیم نه خــواننده این

 مطلب  نمی توانستیم آرزوی رسیدن به یکدیگر را

داشته باشیم اما اکــنـون خــود آمده ام تا با احساسی که در

 وجودم هست بگویم دوستت دارم و مطمئن باش

 همیشه در قــلـبــــم خواهی بود منتظر یک کلام توام تا اینکه

 از زبانت بشنونم که مرا دوست داری ای بهترینم

 امیدوارم هیچ وقت از هم دور نشویم اما نــگـــرانــــم البته این

 نگرانی بی دلیل نیست،خود می دانی ،میخواهم

 تــــرا در آغـــــوش گرفته و آن گیسوان قشنگت را نوازش کنم

و از درد ُ دلهای که سالهاست در سینه دارم

بگویم و با تمام وجــــودم فریاد بزنم ُ گریه کنم و با آن دسـتهای

 نازنینت مرا نوازش کرده و اشکهایم را پاک کنی

 تــنــهایــی برایم خیلی سخته تا کی باید این تنهایی را تحمل

کنم دیگه تاب و توان تنها ماندن را ندارم پس هیچ

 عـــذر و بـهــانــه ای نیار که  فقط مال منی ای کاش از درونم

با خبر بودی که دیوانه وار این دل برای رسیدن ِ به

 تو در حال تـپـیــدن هست خـنده هایت هر شب و روز در گوشم

می پیچد با خنده ات می خوابم ُ بیدار میشم آخه

 اون خـــنـــــده ها روی دو لب قشنگت جاریست و من همیشه

 آن خنده را دوست دارم بیا تا با هم بودن را

 احـــســــاس کنیم بیا ای نـازنـیـنـم ای بهترینم ای هم زبانم

     بیا تا تو را درآغوش گرفته و به خواب ابدی برم  

               «««   دوستت دارم  »»»   

                     

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 فروردین 1389    | توسط: فرتاش شهبازی    |    نجوای دل()